نامه نادر ابراهیمی به همسرش
-------------------------------------------------------------------------------------------
بانوي بخشنده ي بي نياز من !
اين قناعت تو ، دل مرا عجيب مي شكند .....اين چيزي نخواستنت ...... كاش كاري مي فرمودي دشوار و ناممكن ، كه من به خاطر توسهل و ممكنش مي كردم .....
هيچ چيز مثل اندوه ، روح را تصفيه نمي كند و الماس عاطفه را صيقل نمي دهد ؛ اما ميدان دادن به آن را هرگز نمي پذيرم . هر قدر كه به غم ميدان بدهي ، ميدان مي طلبد ، و باز هم بيشتر و بيشتر ...
غم عقب نمي نشيند مگر آن كه به عقب براني اش ، مگر آن كه بي رحمانه سركوبش كني .....
من محتاج آن لحظه هاي دلنشين لبخندم، لبخندي در قلب ،علي رغم همه چيز . قهر ، زبان استيصال است . قهر ، پرتاب كدورت هاست به ورطه ي سكوت موقت ؛ و اين كاري ست كه به كدورت ، ضخامتي آزار دهنده مي دهد . قهر دو قفله كردن دري ست كه به اجبار ، زماني بعد ، بايد گشوده شود ، و هر چه تعداد قفل ها بيشتر باشد و چفت و بست ها محكم تر ، در ،ناگزير ، با خشونت بيشتر گشوده خواهد شد .
من و تو، مي دانم كه هرگز به آن لحظه ي غم انگيز نخواهيم رسيد ، كه قهر ، به عنوان يك راه حل ، پا به كوچه ي خلوت زندگي مان بگذارد و با عربده ي سكوت ، گوش روحمان را بيازارد ......
بانوي بزرگوار من !
خوشبختي را نمي توان وام گرفت . خوشبختي را نمي توان دزديد نمي توان خريد . پرنده ي سعادت ديگران را نمي توان به دام انداخت ، به خانه ي خويش آورد ، ودر قفسي محبوس كرد. خوشبختي امروز ما ، تنها و تنها به درد آن مي خورد كه در راه خوشبخت سازي ديگران به كار گرفته شود .
خوشبختي را در چنان هاله يي از رمزو راز فرو نبريم كه خود ، در مانده از شناختش شويم و چنان تعريف نكنيم كه گويي سيمرغي بايد تاآن را از قله ي قافي بياورد.خوشبختي عطر مختصر تفاهم است كه اينك در سراي تو پيچيده است .
خوشبختي را در چنان هاله يي از رمزو راز ، لوازم و شرايط ، اصول و قوانين پيچيده ي ادراك ناپذير فرو نبريم كه خود نيز درمانده در شناختش شويم ...زندگي ، بدون روزهاي بد نمي شود ؛ بدون روزهاي اشك و درد و خشم و غم . خوب است جاي كوچكي هم براي گريستن باز كنيم ؛ اين طور در گرفتاري هايمان غرق نشويم ، واز ياد نبريم كه قلب انسان ، بدون گريستن مي پوسد ؛و انسان ، بدون گريه ، سنگ مي شود .
عزيز من !بدون كمترين خجالت ، به پهناي صورت گريستن را دوست مي دارم ؛ گريستن به خاطر دردهايي كه نمي شناسي شان ، و درمان هاي دروغين . هرگز از كودكي خويش آن قدر فاصله مگير كه صداي فريادهاي شادمانه اش را نشنوي ، يا صداي گريه هاي مملو از گرسنگي و تشنگي اش را ...آه كه در كودكي ، چه بي خيالي بيمه كننده يي هست ، و چه نترسيدني از فردا ...
بانوي من ! يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست .يك روزعاقبت نه با سفري يك روزه
نه با سفري بلند
بل با آخرين سفر
بايد بداني كه دير يا زود اما ، ديگر نه چندان دير قلبت را خواهم شكست ؛ و كاري جز اين هم نمي توان كرد.آن چه از تو مي خواهم اين است كه دل بر مرده ام نسوزاني ، اشك بر گورم نريزي ، و خود را يكسره به اندوهي گران و ويرانگر وانسپاري ....
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بگویید